بارها با کلمه کوچینگ روبرو شده بودم. اما به این نتیجه رسیدم هر واژه جدیدی که با آن روبرو می‌شوم لزوما مبحث جدید و بدیعی درعالم نیست. کوچینگ هم با روش‌­ها و سبک­‌های مختلفی همواره در زندگی من بوده.

بعضی وقتا با انسان­‌هایی که ذاتاً چنین توانمندی داشتند روبرو شدم.

شاید خود من در مواردی نقش یک کوچ را برای دیگری به عهده داشتم.

گاهاً اساتیدی را دیده ام که به مانند یک مربی رفتار کرده اند.

و یا حتی پدر و مادرهایی را میشناسم که نقش یک مربی را در زندگی فرزندانشان داشته اند.

این نقش به پست شغلی یا مرتبه اجتماعی انسان­ها ارتباطی ندارد. بعضی­‌ها بیشتر در خودشان دارند و بعضی‌ها خالی از این حس و نقش هستند. ارتباط مستقیمی با هوش هیجانیه افراد دارد، نه به این معنی که هرکسی هوش هیجانیه بالایی داشته باشد یک کوچ است بلکه کوچ­‌ها هوش هیجانی بالایی دارند.

 تعریف ساده ای از کوچینگ بخواهم بگویم این است که، کوچینگ یک شیوه ارتباطی بین مربی و فردی است که دارای یک مسٔله است. مربی به فرد کمک میکند تا برای رسیدن به آگاهی و حل مسٔله حرکت کند و به جایی برسد که قبلا یا نتوانسته برسد یا سرعت حرکتش کم بوده.

کوچ در مسیر کوچینگ همراه کوچی (مراجع) هست. با کوچ به عمق مسٔله سفر می کند و از زوایای مختلف مانند یک دوربین ۳۶۰ درجه قضیه را میبیند. در طول سفر کوچینگ، از مناظر مختلف به مانند تابلوهای نمایشگاهی دیدن میشود. نه فقط می‌شود دید، بلکه ازین مناظر و نشانه­ ها باید به عنوان تابلوی راهنما استفاده کرد.

وارد شدن به سطوحی از شخصیت که قبلا برای خود شخص هم پوشیده بوده کمی گیج کننده است. اما لذتی که در کشف ریزرفتارهای خود آدم وجود دارد در هیچ سفر واقعی یافت نمی شود. من این سفر را سفر به اعماق وجود میدانم. هر بار در ایستگاهی ازین سفر مینشینی و به ادامه راه و راه گذشته شده، فکر میکنی. همین کشف کردن­ها و تجربیات جدید عادت­های جدیدی به ما می­دهد. کوچینگ باعث خلق و تثبیت عادت­‌ها می‌شود.

سفر کوچینگ دید را وسیع­تر و رفتارها رو پخته تر می‌­کند. گاهی در مسیر سفر مقصد عوض می‌شود. به این معنی که در کوران حل مسٔله متوجه میشوی که اصل مسٔله تو چیز دیگریست.

در انتهای سفر به افزوده­ ها باید نگاه کرد. بعد از سفر احساس سبک شدن، راحتی، رفع خستگی و نگرانی حاصل از علت سفر مارا دربرمی­‌گیرد .گاهی یک سفر پایه سفرهای بعدی رو می­‌چیند.

کوچینگ یک سفر است…