بارها برای من پیش آمده، کاری یا فعالیتی را خواسته‌ام شروع کنم، اوایل مسیر پرانرژی پیش رفته‌ام، اما رفته رفته باطری من رو به خالی شدن گذاشته. خودم را سرزنش کرده‌ام. اشتیاقم کم شده و گاهاً به کل کار و مسیر شک کرده‌ام. دلایل این خالی شدن‌ها و رهاکردن‌ها ممکن است متنوع باشد. اتفاقا گاهی هم این رها کردن خوب است که جلوتر می‌گویم. اما یک دلیل درست یا نادرست آن را، مشکل اراده دانسته‌ام.

به تحقیقات خانم کتی مورتون در این مورد برخوردم، ایشان دو سال از عمرش را صرف موضوع بسیار مهم “اراده” کرده. کتاب مشهوری هم با عنوان  “رازهای افراد با اراده” نوشته است. مهم‌ترین چیزی که او در این دو سال ثابت کرد، این بود که اراده هرگز یک چیز ذاتی نیست. بلکه اراده را باید کشف کرد و به دست آورد.

خانم مورتون به رفتارهای مشترک افراد با اراده در کتابش اشاره می‌کند. قصد ندارم همه دلایل را اینجا بگویم. یک دلیل را این گونه ذکر می‌کند که افراد با اراده می‌دانند که از زندگی چه می‌خواهند. رسالت زندگی‌شان را کشف کرده‌اند. با این حساب این افراد اولین قدم را محکم برداشته‌اند. شک و شبه‌ای ندارند. می‌دانند برای چه خلق شده‌اند و کارشان در این دنیا چیست. رسالت داوینچی نقاش بزرگ شدن بود. رسالت لویی پاستور کمک به پیشگیری از بیماری‌ها و رسالت اپرا وینفری مجری و هنرپیشه شدن بوده. این اسامی را تا هزاران نام هم می‌توان ادامه داد. صرفاً معروف بودن این افراد، مد نظرم نیست. هدف از آوردن این اسامی، اشاره به قرار گرفتن این افراد در قلمرو خودشان بوده. قلمرویی که در آن توانمنداند. قلمرویی که برایش ساخته شده‌اند.

کشف زندگی

«رسالت با ترکیب توانمندی، علایق و  ارزش‌های فرد قابل دستیابی است.»

این معنا و رسالت اگر پیدا شده باشد. مانند زه کشیده شده کمان، عمل می‎‌کند که بعد از رها کردن تیرش دوباره به حالت اولیه‌ برمی‌گردد. هر چقدر هم دل‌مشغولی‌ها و روزمرگی‌ها من را از آن دور کند دوباره بعد از مدتی این معنا و رسالت سراغم را می‌گیرد. دوست خوبی است. گم شدنش را به یادم می آورد. نیازی به ریمایندر و یادآور ندارد. بعد از هر کاری که با من سنخیت نداشته باشد، چشمکی می‌زند و می‌گوید این آن کاری نبود که من انتظارش را می‌کشم. در طی مسیر اگر اشتباه هم بروم سرزنشم نمی کند. کناری می ایستد. چون می‌داند بعد از مدتی، دست از آن مسیر اشتباه می‌کشم. صبر می‌کند، به امید برگشتن به او. از تلاش برای پیدا کردنش خرسند است. اما صبرو طاقتش حدی دارد. اگر در راه اشباهم بمانم و بر نیافتنش اصرار بورزم، بی‌حوصله می‌شود. یک روزی باید سراغش را بگیرم.

بالاخره می‌فهمم یک روزی با رسیدن به آرزوهای بزرگی که داشتم، مثل پولدار شدن، دکتری گرفتن، خانه خریدن، مهاجرت کردن و…این چیزها آن معنی که فکر می‌کردم به زندگیم می‌دهند را قرار نیست بدهند. همین هم باعث می‌شود یک روز به این نتیجه برسم، این جهان عجب جای بیهوده‌ای است. چقدر همه چیزهای آن پوچ است. پس اگر باهوش باشم می‌فهمم با یافتن معنای اصلی، انجام کارهای کوچک لذت‌بخش و کمک به بقیه، به زندگی‌ام معنی بدهم. اگر این کار را نکنم تقریبا مطمئنم یک روزی می‌رسد که در این دنیا به همه چی می‌رسم. ولی حال خوبی با خودم ندارم. در آن صورت می‌گویم آری دنیا عجب جای بیهوده ایست… .

گاهی کارهایی هستند که ما فقط یک‌بار آنها را تجربه می‌کنیم، دنبالش را نمی‌گیریم. به فرض من یک‌بار سمت موسیقی رفته‌ام اما به هر دلیلی آن را کنار گذاشته‌ام. میلی به ادامه دادن و ازسر گرفتنش نداشته‌ام. آن اراده‌ای که خیلیم از دستش شاکی هستم، تنهایم گذاشته. امروز که فکر می‌کنم می‌بینم آن کار و فعالیت رسالت من نبوده. دقیق‌تر که می‌شوم می‌بینم اراده عجب کار خوبی کرده. این مدل رها کردن هم نعمتی است. گاهی سست شدن اراده اتفاقا نشانه خوبی هم می‌تواند باشد. باعث می‌شود خود ماهیت و عمل را بیشتر بررسی کنم. از خودم بپرسم آیا در مسیر درست قدم برداشته‌ام یا نه.

نمی‌خواهم آمار غلط بدهم و بگویم معنا همه چیز است. اگر باشد همه چیز گلستان می‌شود که البته با کمی اغراق بد بیراه نگفته‌ام. ولی معنا یک چیزی مستقل‌‎تر از اراده است. اگر باشد راهمان هموارتر است.«چون که ۱۰۰ آید ۹۰ هم پیش ماست.»

این مدل نگاه به من می‌آموزد همه چیز را گردن اراده نیندازم. قبل از هر چیزی، معنای زندگی را کشف کنم. مسیر و معنای غلط، سخت‌ترین اراده‌ها را هم سست می‌کند. با این نگاه طبیعی است که  بعد از رها کردن کاری، قبل از سرزنش اراده‌ام به این فکر کنم برای آن کار ساخته شده‌ام یا نه. اما اگر مسیرم درست باشد ولی قدم‌هایم به سستی رفت آن وقت می‌توانم یقه اراده را بگیرم. ملامتش کنم یا فکر چاره باشم.